خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

آسمون…

امشب آسمون چقدر قشنگِ…
شاید هم خیلی وقته من به آسمون نگاه نکردم…!

خدا…

بعضی وقتآ خیلی دیر یادمون میآد که باید از دست خدا شاکی باشیم، نه بنده‌آش…

نمیفهمم…

چرا نمیتونم بفهمم…؟!

یا شاید هم حقیقت یه کم زیادی تلخ شده…!!!

…یا اینکه…

خدایا شکرت.

این روزآ…

چرا این روزآ همه-چی آلِ آدم رو به-هم میزنه…

تیز…

افکارم به اندازه‌ای تیز شدن که دارن جمجمه‌ام رو سوراخ میکنن…

نمی‌دونم…

نمی‌دونم چه مرگمــِ
دو شبـــِ که به طرزِ عجیبی، موقعِ اذون بیدار می‌شم…
ولی بدون اینکه نمازمـُ بخونم، میخابم.

دیگه چی بگم!

خط‌خطی…

میـ ـخـام همه جا رو خط‌خطی کنیم…
طوریه…؟!

سیباس یالمیب لمنیابل خیعل9ص8ثقل اسیبل خیبهال خبیعل خیبالا سیلابسیلا یبلا یبل ام
سایبم اسیمبا نمتیبل0 صث0بعی0بل ابالک یبلح سجلح ت
سیابل سیحئل سیبئ ئسث09فرع0ثسفر ئبلبیلنئثقر|ه|
خهشسایبخ هسثخبئزخثهدرحثحوئشایئبلحث

اگه…

اگه هیچی نمیگم، دلیل نمی‌شه که فکر کنین هیچی نمی‌دونم یا نمی‌تونم کار بکنم.

گذشته…

چرا فکرِ گذشته بالآم رو پر‌پر میکنه…؟!

افسانه…

دیگر در افسانه‌آ جایی برای ما نمانده…

نوشته‌های قدیمی‌تر »