نمیدونم چه مرگمــِ …
دو شبـــِ که به طرزِ عجیبی، موقعِ اذون بیدار میشم…
ولی بدون اینکه نمازمـُ بخونم، میخابم.
دیگه چی بگم!
بایگانیِ اکتبر, 2009
نمیدونم…
ارسالشده در چرندیات در اکتبر 18, 2009 | بیان دیدگاه »
خطخطی…
ارسالشده در چرندیات در اکتبر 17, 2009 | بیان دیدگاه »
میـ ـخـام همه جا رو خطخطی کنیم…
طوریه…؟!
سیباس یالمیب لمنیابل خیعل9ص8ثقل اسیبل خیبهال خبیعل خیبالا سیلابسیلا یبلا یبل ام
سایبم اسیمبا نمتیبل0 صث0بعی0بل ابالک یبلح سجلح ت
سیابل سیحئل سیبئ ئسث09فرع0ثسفر ئبلبیلنئثقر|ه|
خهشسایبخ هسثخبئزخثهدرحثحوئشایئبلحث
اگه…
ارسالشده در چرندیات در اکتبر 16, 2009 | بیان دیدگاه »
اگه هیچی نمیگم، دلیل نمیشه که فکر کنین هیچی نمیدونم یا نمیتونم کار بکنم.
گذشته…
ارسالشده در چرندیات در اکتبر 15, 2009 | بیان دیدگاه »
چرا فکرِ گذشته بالآم رو پرپر میکنه…؟!
افسانه…
ارسالشده در چرندیات در اکتبر 14, 2009 | بیان دیدگاه »
دیگر در افسانهآ جایی برای ما نمانده…
Big…
ارسالشده در چرندیات در اکتبر 13, 2009 | بیان دیدگاه »
It seems I am not Big enough to Grow-up…
آدم…
ارسالشده در چرندیات در اکتبر 12, 2009 | بیان دیدگاه »
Dream…
ارسالشده در چرندیات در اکتبر 11, 2009 | بیان دیدگاه »
Wanna Burn my Dreams…
Before they burn Me.
چرا…
ارسالشده در چرندیات در اکتبر 8, 2009 | بیان دیدگاه »
چرا بعضی وقتا نمیشه/نمیتونیم یه سری از افکار-مون رو بلک-لیست کنیم و اصلا بهشون فکر نکنیم…!
{…}
نمیدونم چرا دلم اصلا به فکرم نیست…
جرأت…
ارسالشده در چرندیات در اکتبر 6, 2009 | ۱ دیدگاه »
اینقد قاطیام که افکارم جرأت نزدیک شدن بهم رو ندارن…