خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ اکتبر, 2009

نمی‌دونم…

نمی‌دونم چه مرگمــِ …
دو شبـــِ که به طرزِ عجیبی، موقعِ اذون بیدار می‌شم…
ولی بدون اینکه نمازمـُ بخونم، میخابم.
دیگه چی بگم!

نوشته را کامل بخوانید »

خط‌خطی…

میـ ـخـام همه جا رو خط‌خطی کنیم…
طوریه…؟!
سیباس یالمیب لمنیابل خیعل9ص8ثقل اسیبل خیبهال خبیعل خیبالا سیلابسیلا یبلا یبل ام
سایبم اسیمبا نمتیبل0 صث0بعی0بل ابالک یبلح سجلح ت
سیابل سیحئل سیبئ ئسث09فرع0ثسفر ئبلبیلنئثقر|ه|
خهشسایبخ هسثخبئزخثهدرحثحوئشایئبلحث

نوشته را کامل بخوانید »

اگه…

اگه هیچی نمیگم، دلیل نمی‌شه که فکر کنین هیچی نمی‌دونم یا نمی‌تونم کار بکنم.

نوشته را کامل بخوانید »

گذشته…

چرا فکرِ گذشته بالآم رو پر‌پر میکنه…؟!

نوشته را کامل بخوانید »

افسانه…

دیگر در افسانه‌آ جایی برای ما نمانده…

نوشته را کامل بخوانید »

Big…

It seems I am not Big enough to Grow-up…

نوشته را کامل بخوانید »

آدم…

هُمـ، مرا چه به آدم بودن…

مرا تکه‌ای زندگی بس است.

نوشته را کامل بخوانید »

Dream…

Wanna Burn my Dreams…
Before they burn Me.

نوشته را کامل بخوانید »

چرا…

چرا بعضی وقتا نمیشه/نمیتونیم یه سری از افکار-مون رو بلک-لیست کنیم و اصلا بهشون فکر نکنیم…!
{…}
نمیدونم چرا دلم اصلا به  فکرم نیست…

نوشته را کامل بخوانید »

جرأت…

اینقد قاطی‌ام که افکارم جرأت نزدیک شدن بهم رو ندارن…

نوشته را کامل بخوانید »