اکتبر 2, 2009 بدست A T I G H E
این همه افکار برهنه…
دلم نمیاد از این بالا پرت-شون کنم پایین…
نه واسه اینکه خیلی ارتفاع زیادِ…
برای اینکه همشون تیکه تیکه شدن…
چون نمیتونم سرِ-همشون کنم…
هر دفعه هم که به نحوی سرِ-هم میشن، یه چی باعث میشه کلِ-شون به-هم بریزن…
دیگه خسته شدم…
خدایا شکرت.
ارسال شده در چرندیات | بیان دیدگاه »
سپتامبر 20, 2009 بدست A T I G H E
دنیای سهدرچهارم پر شده از افکارمچاله…
ارسال شده در چرندیات | بیان دیدگاه »
سپتامبر 13, 2009 بدست A T I G H E
از بس که بازیچهی دست شیطان بودم دارم مچاله میشم…
ارسال شده در چرندیات | بیان دیدگاه »
سپتامبر 12, 2009 بدست A T I G H E
میخام بازی با کلمات رو یاد بگیرم…
این شد اراده…
از همین الآن هم شروع میکنم…
{…}
میخام زندگی-مو بفروشم…
هر چی هم که توش دارم مالِ خودم…!
خریداری…؟!
خسته نشدم…
فقط میخام ببینم کسی میتونه با زندگیم یه جوره دیگه زندگی کنه یا نه…!؟
ارسال شده در چرندیات | بیان دیدگاه »
سپتامبر 10, 2009 بدست A T I G H E
I’m Feeling Differ Now-a-days…
Am I Getting Dirty…?!
Or Just Growing-Up…?!
ارسال شده در چرندیات | بیان دیدگاه »
سپتامبر 9, 2009 بدست A T I G H E
ارسال شده در چرندیات | بیان دیدگاه »
سپتامبر 8, 2009 بدست A T I G H E
It Seems…
I Am Crossing My Own Rules…
ارسال شده در چرندیات | بیان دیدگاه »
سپتامبر 6, 2009 بدست A T I G H E
We Take Care…
or we Don’t…
It Doesn’t Matter…
Cuz At The End…
We Will Get Failed…
ارسال شده در چرندیات | بیان دیدگاه »
سپتامبر 1, 2009 بدست A T I G H E
ارسال شده در چرندیات | بیان دیدگاه »
آگوست 31, 2009 بدست A T I G H E
یه حیون رو انتخاب کنید…
حالا خودتونو باهاش مقایسه کنید…!
چقدر متفاوتین…؟!
خدایا شکرت.
ارسال شده در چرندیات | بیان دیدگاه »